قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

870

تاريخ الفي ( فارسى )

كشته شد . بعد از آن بر امام حسين ، عليه السّلام ، دعا كرد و به تعداد معايب يزيد زبان گشاد و او را به شرب خمر و ساير محرمات منسوب گردانيد و خلايق را على سبيل الشهرة و الاعلان به متابعت و مبايعت خود دعوت نمود . و در كامل التواريخ آورده كه چون يزيد بن معاويه به يقين دانست كه ابن زبير اطاعت و انقياد او نمىنمايد و داعيهء خلافت دارد ، ابن عضاة اشعرى و مسعده را با جمعى به مكّه فرستاد و غلى نقره به ايشان داده گفت : اگر عبد اللّه زبير را در مقام ملايمت يابيد بيعت من بر وى عرض كنيد ، و الّا اين غل بر گردن او نهاده متوجه دار الخلافه شويد . و گويند با آن غل ، برنس خز نيز فرستاده بود كه بر بالاى آن پوشند تا مردم نبينند ، و والى مكّه در آن حين عمرو بن سعيد بود . القصّه ؛ چون آن جماعت به مكه رسيدند ديدند كه اكثر اهل حجاز و تهامه مايل به بيعت عبد اللّه زبيرند ، بلكه با او بيعت كرده‌اند . با وجود اين حال بيعت يزيد بن معاويه بر عبد اللّه عرض كردند و او را تكليف اين معنى نمودند . عبد اللّه در جواب ايشان گفت : صلاح در آن است كه شما به جانب دمشق مراجعت كنيد كه من نه با يزيد بيعت مىكنم و نه مذلّت غل بر گردن مىگيرم . ايشان گفتند : مگر داعيهء خلافت دارى ؟ ابن زبير گفت : من مطيع و منقادم ، امّا نفس من به اين راضى نمىشود كه به بيعت يزيد درآيم و به خوارى غل همداستان شوم . پس ايشان بازگشته به دمشق آمدند و آنچه ديده بودند به يزيد معلوم كردند . يزيد ، نعمان بن بشير انصارى و عبد اللّه بن زيد الاشعرى و مسلم بن عتبة المزنى را با هفت نفر از اشراف و اكابر شام به مكّه پيش ابن زبير فرستاد تا او را به بيعت او دعوت نمايند . چون اين جماعت به مكّه رسيدند ابن زبير را در مسجد الحرام يافتند . پس او را به اطاعت و انقياد يزيد دعوت نموده در آن باب مبالغهء بسيار نمودند . ابن زبير آن مجلس را به تواضع و تكلّف گذرانيده از مجلس بيرون رفت . بعد از آن روز ديگر خلوت نموده از نعمان بن بشير پرسيد : اى نعمان به حقّ اين بيت الحرام كه تكلّف نكنى و راست گويى كه من بهترم يا يزيد ؟ پدر و مادر من بهترند يا پدر و مادر يزيد ؟ عمّه و خالهء من بهترند يا از آن يزيد ؟ نعمان گفت : اى عبد اللّه چون سوگند دادى من راست مىگويم كه تو را و دودمان تو را هيچ نسبت بر يزيد و خاندان او نيست ؛ چه پدر تو زبير ، مادر تو اسماء ، و عمّهء تو خديجه و خالهء تو عايشهء صدّيقه است . عبد اللّه گفت : پس در بيعت من با يزيد چه مىگويى ؟ نعمان گفت : من راضى نيستم كه تو با او بيعت كنى . بعد از آن ابن زبير اظهار مخالفت نمود و اهل شام مأيوس شده مراجعت كرده يزيد را از كماهى حالات خبر دادند . امّا عبد اللّه بن زبير بعد از رفتن ايشان تمام مردم حجاز و تهامه را دعوت نمود و جميع